و این همه بقیه شعر کوچه 
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آوای شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی :
از آین عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر آین آب نظرکن
آب ، آینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا ، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم ((حذر از عشق !؟ )) ندانم
سفر از یش تو ؟ هرگز نتوانم
نتوانم !
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم .....
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ
شب ، ناله تلخی زد و بگریخت....
اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نه رمیدم .
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگرهم ،
نه کرفتن دگر از عشق آزرده خبر هم ،
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم ....
بی تو ، اما ، به چه حالی از آن کوچه گذشتم!!!
بیکـــــــــران